پنجشنبه هجدهم تیر 1388 (2:10)
انشاالله خوبید؟![]()
ولی من خوب نیستم![]()
![]()
واقعا خوب نیستم
ناراحتم میدونید بد جوری دلم پره که اگه این دل بمب اتم بود دنیا نابود میشد![]()
برادرا خواهرای ایرانی خودم مثل داداش امیر دادا تورس دادی بردیا دوست خوبم هانیه هم تیمی خودم محدثه که باید ببخشه اگه یه دعوای کوچیک با هم داشتیم مریم تنها ترین دوست خودم داریوش ثریا و خیلی دیگه بر برو بچه های خوب و گل بلاگفا.
راستش وقعیتش هدف از خدا حافضی این نیست که واقعا بخوام برم...نه... واقعا نمی خوام
واسه این میگم خدا حافظ چون نمیتونم ساکت بمونم وقتی میبینم داداش و خواهر خودم داره تو خیابونا جون میده.و از طرفی نمیخواماین وبلاگ هم مثل خیلی وبلاگای دیگه فیلتر بشه
پس بهترین راه اینه که وبلاگ رو ببندم را حد اقل فیلتر نشه.
نکه فکر کنید میترسم پیدام کنن بگیرنما....نه...این جوریا نیست چون من حتما میرم تو خیابون...ولی نمیخوام این همه زحمتی که تو این یکی دو سال کشیدم حروم بشه..نمیدونم شاید فکر کنید که دلیلم مسخرس...منم به نظرتون احترام میزارم... هر کی یه نظری داره...ولی به هر حال باید برم![]()
بچه یادتون باشه که ما تو هر کجای دنیا هم که باشیما بردرو خواهرای همیم هر نظری که داریما....ولی باید پشت هم باشیم.نزاریم هیچ قدرت داخلی یا خارجی به زور بگه حتی اگه تو امریکا هستین یا هر کشوری اگه اون کشور به خاکتون تجاوز کرد وبه ناموستون ساکت نشینید اگه هر کی به برادرو خواهر
ایرانی خودتو صدمه زد ساکت نشینید چون من ساکت نمیشینم...برادرم ساکت نمیشینه...خواهرم و خانوادم و تمام دوستام ساکت نمیشینیم.
خوب امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم.عاشق همتونم چه پسر چه دختر دوستنون دارم امید وارم حرفای منو فهمیده باشین.
بازم میگم دیوونتونم بی نهایت بار...
پس بای تا شاید روزی دیگر زندگی ما رو در مقابل خود قرار داد.![]()
![]()
![]()
دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گُل،
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون،
به سيل اشك روان خويش
دوباره ، يك روز آشنا،
سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم،
ز آبي آسمان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ايستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ي آنچنان خويش
كسي كه « عظم رميم» را
دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه ،
به عرصه ي امتحان خويش
اگر چه پيرم ولي هنوز،
مجال تعليم اگر بُوَد،
جواني آغاز مي كنم
كنار نوباوگان خويش
حديث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل،
چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه آتشي،
بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي،
ز گرمي دمان خويش
دوباره مي بخشي ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان،
اگر چه بيش از توان خويش




